سارا دوباره به قهقه خندید.پرند هم در حالی که سعی می کرد نگذارد سارا بفهمد خندید و گفت: مسخره برو فامیل خودت رو مسخره کن.
-من چیکار به فامیل تو دارم.اخ اخ صدام میکنن.بعد از ظهر می بینمت.
-زود بیا منتظرتم خداحافظ.
-می دونی که زود می ام خداحافظ.
پرند تلفن را قطع کرد.خنده روی لبهایش نشسته بود.پونه پرسید: بعد از ظهر می اد؟
-اره بابا گفتم که بعد از ظهر این جاست.
-چطوره که سارا هر شنبه هوس دیدن تو به سرش می زنه؟
-خب حتما فقط شنبه ها وقت خالی داره مامان!
-بهتره یه دستی به سرو گوش اتاقت بکشی اوضاعش خرابه.
-الان می رم سراغش.
پرند به اتاقش رفت.پشت میز نشست و به تابلوی نیم کاره ای که در گوشه اتاق روی سه پایه نشسته بود و انتظار می کشید خیره شد. به یاد سهیلا افتادو فکرش از کنار پوریا و ناصر رد شد.حرف های مهسا را یکبار دیگر در ذهن مرور کرد و لحن گرم فرزین را از سر بیرون انداخت و روی مهیار متوقف شد.نگاه او حرکات او و صدایش خشم عمیقی در وجود پرند نشاند.بلند شد و زیر لب غرید: نمی خوام حتی بهش فکر کنم.
مشغول مرتب کردن اتاقش شد.تختش را مرتب کرد.پرده را کنار کشید.کاغذ های روی میز را دسته دسته کرد.به مقابل تابلو رسید.صحنه ای از غروب دریا با موج هایی بلند و اسمان قرمز.لباس کارش را پوشید و روبروی بوم نقاشی ایستاد.رنگ ها را اماده کرد.و قلم مو را به دست گرفت و مشغول نقاشی شد.
فصل پنجم
صدای مادرش او را به خود اورد که گفت:
-پرند ناهار اماده اس.
در باز شد و مادرش در استانه در ایستاد و گفت:
-بگو چرا صدات در نمی اد.
پرند لبخندی زد وگفت:
یهویی به سرم زد یه کم روش کار کنم.
پونه روبروی تابلو ایستاد و همان طور که با دقت نگاهش می کرد گفت:
-به نظر من که خیلی قشنگه.تمومش کردی؟
-هنوز یه کم کار داره.
-انگاری تموم شده
-یه کم ریز ه کاریهاش مونده.اگه زرنگ باشم یه هفته ای تمومش می کنم.
-یه هفته؟یه نظر نمی اد این قدر کار داشته باشه.
-من تنبلم.
-خوب خانم تنبل غذا اماده اس تشریف نمی ارید؟
پرند خندید و گفت:
-الان می ام بانوی عزیز.
پونه لبخند زنان از اتاق بیرون رفت.پرند برای اخرین بار به تابلو خیره شد.صدای مهیار در گوشش پیچید: غروب فقط غروبای دریا.
لبخند تلخی زد و لباسش را تعویض کرد.صدای زنگ تلفن بلند شد.گوشی را برداشت و گفت: بله؟
-سلام پرند.
-سلام چی شده؟
-اینم عوض احوالپرسیته؟هیچی؟
-ببخشید خوبی پوریا؟اخه من تازه حالتو پرسیدم.
-پیش دوستم هستم.می خواستم بدونم طرح هایی که خواستی چی باشه؟
-گفتم که به سلیقه خودت باشه.
-منظره باشه جنگل دریا نمی دونم یا ادم باشه از این بچه مچه ها گربه سگ؟
-پوریا گفتم سلیقه خودت؟
-اگه بد باشه به من مربوط نیست ها!
-گفتم که قبوله.
-تا چند ساعت دیگه می ارمشون.
-ممنونم.
تلفن قطع شد.پرند گفت: دیوونه خداحافظی هم نکرد.
دست هایش را شست و سر میز نشست.غذا در فضایی ارام صرف شد.بعد از غذا به اتاقش رفت و مشغول مطالعه شد.حوصله نداشت.دلش می خواست بخوابد.اما خوابش نمی امد.به ساعت نگاه کرد.نزدیک سه بود.با خود اندیشید:شاید خواب باشه.و به خود جواب داد:اگه خواب بود که خواب دیگه.
از تخت پایین پریدو به پذیرایی رفت.مادرش مشغول تماشای تلویزیون بود.گوشی را برداشت و به اتاقش برد.شماره خانه عموفرهاد گرفت و منتظر شد.دقایقی بعد صدای سهیلا در گوشش نشست: بله؟
-سلام.
-سلام.خوبی؟
-از خواب بیدارت کردم؟
-نه بابا بیدار بودم.مردم از بس که از صبح تا حالا خوابیدم.
-بهتر شدی؟
-اره بابا خوب خوبم فقط یکی نیست اینو به مامان بگه.
-گفتم زنگ بزنم حالتو بپرسم.
-لطف کردی پوریا بهت تلفن زد؟
-اره چطور مگه؟
-اخه دیشب می گفت تو باهاش کار داشتی و یادت رفته بگی.
-اره بهم زنگ زد.
صدای زنگ امد.پرند روی تخت نیم خیز شد و گفت:
-فکر کنم سارا اومد.
-مهمون داری؟
-سارا می خواست بیاد.تو هم اگه حال داری بیا.
-ببینم مامانم راضی می شه.برو به مهمونت برس.
کاری نداری؟
-خداحافظ.
-تونستی حتما بیا.خداحافظ.
سارا با سروصدای زیاد وارد خانه شد.پرند به استقبالش رفت و گفت:
-خدای من تو دوباره اومدی؟
پونه اخم کردو گفت:
-پرند این چه طرز استقبال کردن از مهمونه؟
-من عادت دارم خاله دیگه بهم اثر نمی کنه.
-خوش اومدی.
-ببین خاله اول سر ادمو می شکنه بعد تو دامن ادم گردو می ریزه.
-بیا بشین این قدر ادبیاتتو به رخ ما نکش.
سارا روی مبل فرود امد و گفت:
-چیکار کنم نقاشیم خوب نیست مجبورم دوتا ضرب المثلی رو که بلدم علم کنم.
پونه روی مبل نشست و پرسید:
-مامان و بابا چه طورند؟
-خوب رفتن سفر.
پرند گفت:
-پس تنهایی؟
سارا به ساعتش نگاه کردو گفت:
-دقیقا از سه ربع پیش.
پونه پرسید:
-تنها می مونی؟
-بی بی هست تا چند روز دیگه هم میان.
پرند گفت:
-کاش ازشون اجازه می گرفتی مثل دفعه پیش پیش من می موندی.
-اجازه گرفتم گفتن نه دفعه پیش هم مزاحمشون شدی.
پونه گفت:
-چه مزاحمتی؟خوشحالم شدیم.خیلی هم بهمون خوش گذشت.
سارا به مبل تکیه داد و گفت:
-منم گفتم پرند از خداشه باورشون نشد.
و به قهقهه خندید.پونه در حالی که لبخند می زد بلند شد و به طرف اشپزخانه رفت.پرند گفت:
-وقت کردی یه کم خودتو تحویل بگیر.
-جون پرند تحویل گرفتنی نیستم.
سرش را بالا برد و حالت مجسمه به خود گرفت.پرند خندید. سارا هم به خنده افتاد و گفت:چه خبر؟
-سلامتی!
صدایش را پایین اورد و پرسید:بازم با پسر عمه ات دعوات شد؟
-بره گم شه عوضی.
سارا کمی روی مبل جا به جا شد و گفت: سرگرمی شنبه های من شده گوش دادن به دعوای تو و پسر عمه ات.
-از بس که دیوونه ای.
-دیوونه نه فضولم خانم جان فضول.
پرند به خنده افتاد و گفت: دیوونه!
سارا نگاهی به طرف اشپزخانه انداخت و با صدایی اهسته پرسید:
-نگفتی چه خبر؟
-جدا فضولی سارا.
سارا به مبل تکیه داد و گفت:
-اینو که خودم گفتم تو بگو چه خبر؟
پونه سینی به دست از اشپز خانه بیرون امد.پرند گفت:
-می ریم تو اتاق واسه ات تعریف می کنم.
پونه سینی را روی میز گذاشت و پرسید:
-از درسات چه خبر؟
-فعلا که می رم کلاس کنکور.
پرند گفت:
-لیوانتو بردار بریم تو اتاق من.
سارا لیوان شربت را بردشت و رو به پونه گفت:
-با اجازه خاله بریم واسه حرفای دخترونه.
پونه لبخند مهربانی زد و گفت:
-برید خاله.
سارا به دنبال پرند وارد اتاق شد ودر را پشت سرش بست.نگاهش به تابلو افتاد و گفت:
-اوه چی ساختی؟
پرند لیوان شربتش را روی میز گذاشت و همان طور که لبه تخت می نشست گفت:
-هنوز کار داره؟
-خیلی قشنگ شده دختر موجاش طبیعی طبیعیه.
پرند خندید و گفت:
-زیاد هندونه زیر بغلم نذار.
سارا روی صندلی نشست و گفت:
-باید یکی لنگه همین واسه ام بکشی.
-بعدا فعلا که نمی تونم.
-تو بکش صد سال دیگه بکش.چه خبر از پسر عمه ات؟
-مثل همیشه خوب بود.
-تو دیوونه ای پرند من ارزوم این بود که مثل تو پسر عمه پسر خاله دختر دایی دختر خاله نمی دونم از این چیزا داشتم و تو داری و قدرشون رو نمی دونی.
-حرفای احمقانه نزن سارا من با کمال میل حاضرم تقدیمشون کنم به تو.
-قدر نشناس.
-گاهی وقتا فکر می کنم این هر هفته همدیگه رو دیدن دیوونه کننده اس.
-هی،خل بودن خودتو تقصیر مهمونیاتون ننداز.
-مسخره!
سارا به قهقهه خندید و گفت:
-مهیار چطور بود؟
-گیر دادی به مهیارها؟
سارا با لودگی گفت:
-به شنیدن اخبار مربوط بهش عادت کردم.
و دوباره به خنده افتاد و ادامه داد:
-راستش یه جورایی ندیده ازش خوشم میاد. فکر می کنم شخصیت جالبی داره.
-مهیار؟خل نشو اون هر چیز ممکنه باشه اما شخصیت جالب نداره.
-تو این حرفو ازروی کینه می زنی.
پرند چپ چپ نگاهش کرد.سارا با خنده گفت:
-اعتراف کن که ازش عصبانی هستی.
-مهیار غلط کرده.هیچ وقت نمی تونه اعصاب منو خورد کنه.
سارا از گوشه چشم نگاهش کرد.پرند روی تخت جا به جا شد و گفت:
-اون جوری نگاه نکن اره گاهی وقتا اونقدر از دستش عصبانی می شم که دلم می خواد سرشو بکوبم به طاق.
سارا خندید و گفت:
-به من معرفیش کن حالشو بگیرم.غلط می کنه دوست عزیز منو اذیت می کنه.
-حرفشم نزن همین مونده که باعث ناراحتی تو هم بشه.
سارا با شیطنت گفت:
-این قدر خسیس نباش.
و با لودگی گفت:
-چطور بگم می خوام با پسر عمه ات اشنا بشم.
پرند خیره نگاهش کرد.سارا ابروهایش را بالا کشید و به قهقهه خندید.پرند لبخندی زد و گفت:
-فکر کردم جدی می گی!
-شوخی هم نکردم.
پرند دوباره نگاهش کرد و سارا پقی زد زیر خنده.
-واقعا که سارا تو مرز شوخی و جدی رو گم کردی.
-تو منو درک نمی کنی؟
-سوای از شوخی باور کن مهیار ادمی نیست که بشه تحملش کرد.
-مواظب حرف زدنت باش ممکنه اگه ببینمش در موردت فضولی کنم.
-من جلوی روی خودشم می گم.
-از مهیار مهیار کردنت معلومه که اصلا ازش خوشت نمی اد.
پرند با دلخوری به سارا نگاه کرد.سارا به خنده افتاد و گفت:
-شوخی کردم ببخشید.
و دست هایش را به نشانه تسلیم بالا برد.پرند با ناراحتی گفت:
-دیگه با من از این شوخیهای بی مزه نکن.من هیچوقت از اون عوضی خوشم نیومده.
سارا چرخی زد و روبروی پرند بر روی زمین نشست و گفت:
-دروغگو رو بردن جهنم....
پرند به طرفش چرخید.سارا خودش را روی زمین انداخت و با صدای بلند به خنده افتاد. چند ضربه به در خورد.سارا به سرعت خودش را جمع و جور کرد.پرند گفت:
-بله؟
در باز شد و پونه سینی میوه در دست وارد اتاق شد.سارا دوباره به روی صندلی بر گشت و گفت:
-تورو خدا زحمت نکشین خاله.خسته می شین.
-زحمتی نیست در ضمن صدای خنده های تو خستگی رو از تن ادم بیرون می کنه.
پونه سینی را روی زمین گذاشت و از در بیرون رفت.سارا گفت:
-خب حالا من میوه می خورم و تو هم واسه ام مو به مو تعریف می کنی که تو این دو روز چه اتفاقاتی افتاد.
وسیبی را برداشت و مشغول پوست کندن ان شد.پرند گفت:
-راستش من فکر می کنم ما اگه هر هفته تو رو با خودمون ببریم مهمونی بهتر باشه.
سارا با لحنی جدی گفت:
-اره به نظر من هم این جوری بهتره.چون ممکنه تو مواردی رو فراموش کنی خودم باشم بهتر اوضاع دستم می اد.
واقعا که رو داری.
سارا با خنده گفت:
-خودت تعارف کردی.
-تو هم از خدا خواسته.
-خسیس تو که هنوز منو نبردی خونه فامیلاتون غر می زنی.
پرند خندید.سارا گفت:
-زود باش دیگه کار دارم.
-چیکار؟
-گفتم اگه تو حوصله داری بریم بیرون یه کم خرید دارم.می ای؟
-فکر نکنم بتونم بیام.
-چرا؟
-منتظر پوریا هستم یه کم وسیله قراره برام بیاره.
سارا کمی اندیشید و گفت:
-پسر عموت برادر سهیلا درسته؟
پرند خندید و گفت:
-تو فک و فامیل منو بهتر از خودم می شناسی.
-تو تقریبا همیشه از فامیلات صحبت می کنی.اگه خنگم بودم تا حالا همه اشون رو از حفظ شده بودم.
-تو حافظه ات خوب کار می کنه خانم وگرنه یاد گرفتن اسم این فامیل گسترده کار هر کسی نیست.
-از داداششون چه خبر؟اسمش چی بود؟فردین، نه فرزین.
-به زودی امتحاناش تموم می شه.
-خوبه پس جمعتون جمع می شه.خوش به حالتون.
-اون جوری حسرت نکش دلم واسه ات کباب می شه.
-تو مگه دلم داری؟
-بدجنس.
-هی حرف تو حرف بیار و واسه ام تعریف نکن.
-هیچی بابا،مثل هر هفته رفتیم دیدیم گفتیم شنیدیم و اخر سر قهر اومدیم خونه.
-شما دو نفر ادم بشو نیستید.
-تقصیر مهیار بود.
-همش تقصیر اونه؟کی تو مقصری بانو.
پرند می خواست دهان باز کند که صدای زنگ بلند شد.لبخندی زد و گفت:
-باید پوریا باشه.ببخش سارا جون.
از در بیرون رفت.سارا سرو وضعش مرتب کرد و روی صندلی صاف نشست.صدای شاد پوریا در فضای خانه پیچید که سلام و احوالپرسی می کرد.
-اینا رو کجا بذارم؟
-دستت درد نکنه بذارشون اینجا خودم بعدا برشون می دارم.
-نه دیگه دختر عمو کار را که کرد ان که تمام کرد.کجا بذارمشون؟
پونه به جای پرند جواب داد:
-تو اتاقش لطفا.
پوریا گفت:
-اطاعت می شه زن عمو.
به طرف اتاق پرند به راه افتاد و در همان حال گفت:
-از الان گفته باشم اگه غرغر کنی و بگی بد سلیقه ام مجبورت می کنم همه طرح ها رو بخوری.قلم موی جدیدم واسه ات گرفتم.یه قلم موی باد بزنی هم زوری ازش گرفتم.
وارد اتاق شد.سارا ایستاد و سلام کرد.پوریا که خجالت زده و دستپاچه شده بود جلوی در ایستاد و سلام او را جواب گفت.پرند گفت:
-معرفی می کنم دوست عزیزم سارا پسر عموم پوریا.
سارا گفت:
-خوشوقتم.
پوریا که سرخ شده بود جواب داد:
-منم همینطور اینا رو کجا بذارم؟
-لطفا همین جا بذار برشون می دارم.
سارا گفت:
-حالتون خوبه؟
پوریا کارتن را روی زمین گذاشت و گفت:
-ممنون.
-چشمان سارا از شیطنت درخشید و گفت:
-تعریف شما رو از پرند زیاد شنیدم.
-من؟
وبا تعجب به پرند نگاه کرد.پرند چشم غره ای به سارا رفت و خطاب به پوریا گفت:
-سارا داره سربه سرت می ذاره.
-پرند مگه من با پسر عموی تو شوخی دارم.بفرمایید پوریا خان.
پوریا که خود را بازیافته بود لبخندی زد و گفت:
-ممنون.
پرند به سارا اشاره کرد((بس کن))ولی سارا بیتوجه به او گفت:
-حال خواهرتون چطوره؟سهیلا خانم!
-خوبه خیلی بهتره.
-مگه خدا نکرده کسالتی داشتن؟
پوریا به پرند نگاه کرد و با دودلی گفت:
-مسئله خاصی نبود.
-به من نگفتی پرند.
-چیز مهمی نبود.فشارش اومده بود پایین.یه سرم زد و خوب شد.
-پس اخر هفته داغی داشتین.
پوریا دل دل می کرد بنشیند یا برود.سارا روی صندلی نشست و تعارف کرد:
-بفرمایید.
پوریا خود را برای نشستن اماده می کرد که پرند گفت:
--پسر عمو مزاحمت شدم.ایشاءالله که جبران کنم.به سهیلا سلام برسون.
پوریا دستهایش را به هم مالید و در حالی که سعی می کرد لبخند بزند گفت:
-بله بزرگیتون رو می رسونم.
و رو به سارا گفت:
-با اجازه خانم.
-تشریف می برید؟
-بله.
-از اشنایی با شما خوشحال شدم.
-منم همینطور.
از در بیرون رفت.پرند لبخندی تصنعی به سارا زد و گفت:
-زود بر می گردم.
از کشوی میزش پول برداشت و از در بیرون رفت.پوریا مشغول خداحافظی بود و پونه تعارف می کرد کمی استراحت کند و بعد برود.پرند پول را به طرف پوریا گرفت و گفت:
-بیست و هشت هزار تومن.بیشتر که خرید نکردی؟
-این کارا چیه؟
-ببین پوریا تعارف که نداریم دفعه اول هم که نیست دفعه اخرم هم مطمئن باش که نیست.یه کاری کن کارم که بهت افتاد خجالت نکشم.
پونه هم گفت:
-حق با پرنده زن عمو تعارف بردارم نیست.
پوریا پول را گرفت:
-قابل نداشت؟
پرند پرسید:
-بیشتر که نشد؟
-یه جوری واسه ات وسیله گذاشت که دقیقا انگ پولت شد.
-ممنون ببخش باید برم پیش دوستم به سهیلا و زن عمو جون سلام برسون.
پوریا سرش را تکان داد و گفت:
-کاری داشتی تعارف نکن.
پرند لبخند زنان از او دور شد و وارد اتاقش شد.سارا پرسید:
-رفت؟
-داره می ره.
-چقدر با مزه بود.
-سارا!
-دیدی چطور دست و پاش گم کرده بود.به زور جلوی خنده ام رو گرفته بودم.
-نباید سربه سرش می ذاشتی.
-فکر می کردم بدت نیاد یکی حال این پسرای فامیلتون رو بگیره.
-بدم نمی اد اما نه جلوی چشمای خودم.
بعد صدایش را کلفت کردو گفت:
-پس رگ غیرتت کجا رفته؟
و هر دو به خنده افتادند.سارا گفت:
-اگه پسر کوچیکه فامیلتون اینه،دلم داره واسه دیدن بزرگه پر می زنه.
-دیگه رو تو زیاد نکن.
-خسیس.
دوباره هر دو به خنده افتادند.سارا گفت:
-حالا می ای بریم خرید؟
-اگه بگم نه ناراحت می شی؟
-می دونی که ناراحت نمی شم.
-پس نه.
-تعارف کردم دختر.
-گرفت کاریشم نمی شه کرد.
سارا خندید و گفت:
-از اولم می دونستم داری بهونه می اری؟
-بهونه نیست باور کن می خوام امروز که سر کیفم رو این تابلو کار کنم.دلم می خواد تا دو هفته دیگه کارش تموم شده باشه.
سارا کمی فکر کردو گفت:
-واسه روزی که مهمونی می افته خونه شما؟
تو عین ساعت های سوئیسی می مونی سارا.
-من فقط یه نفرم که دلم می خواست زندگیم پر از فامیلای جورو واجور بود.
پرند خندید و گفت:
-ومن از این نظر خوشبختم.
سارا بلند شد.پرند پرسید:
-کجا؟
-گفتم که خرید دارم.
-با این عجله؟
-خانم خانما به ساعت نگاه کن نزدیک پنجه،تا من بگردم و ببینم وبخرم،شده ده.
-حالا نمی شد خریدتونیاری واسه من؟
-فکر کردم تو ادمی باهام می ای.
از در بیرون رفت.پونه پرسید:
-کجا با عجله خانم؟شما که تازه اومدی؟
-به پرندم گفتم خاله می خوام برم خرید.
چپ چپ به پرند نگاه کردو کفت:
-بی معرفا هم که تنهام گذاشتن و...
پونه خندید و رو به پرند گفت:
-تو نمی ری؟
-دلیلش رو واسه اش توضیح دادم می دونه که عذرم موجهه.
-داره خودشو توجیه می کنه.
-بدجنس تو که گفتی......
سارا به خنده افتاد.پونه با لبهای خندان گفت:
-نمی دونم چرا همیشه با طناب تو می رم توچاه.
-زرنگی بهتره بری بخری.
پونه خندید.سارا گونه پرند را بوسید و گفت:
-بهت زنگ می زنم.
-منم بهت زنگ می زنم.اگه احساسا تنهایی کردی بیا پیش ما.
-حتما قول می دم.
خداحافظی کردند و او رفت.پونه گفت:
-دختر شادیه.
پرند خندید و گفت:
-روحیه اش از زمین تا اسمون با من فرق می کنه.
-چایی بیارم؟
-نه برم ببینم پوریا واسه ام چی گرفته.
:: موضوعات مرتبط:
آغاز دوست داشتن ,
,
:: بازدید از این مطلب : 1799
|
امتیاز مطلب : 87
|
تعداد امتیازدهندگان : 32
|
مجموع امتیاز : 32